گیرم
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق ب...
Home
خانه دلتنگ غـروبی خفه بود، مثل امروز ڪه تنگ است دلـم پـدرم گفت چراغ و شب از شب پُـر شد، من به خود گفتم یڪ روز گذشت، مادرم آه ڪشید زود بـرخواهد گشت ابرے آهسته به چشمم لغزیـد، و سپس خـوابم برد ڪه گمان داشت ڪه هست این همه درد در ڪمین دل آن ڪودڪ خـرد؟ آرے آن روز چو می رفت ڪسی داشتم آمدنش را باور.... من ...
آن روز ها ...
شاعر که دیوان غزل را هدیه می دادآن روز من بودم که از چشم تو افتاد  ان روز پایان تمام بودنم بود پایان شعر و شور و عشق و آدمیزاد دیدار رویت آرزوی آخرم بود من ماندم و یک ارزوی رف
رفت در ظلمت آن شب و شب های دگر ...
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتمشوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،شدم آن عاشق ديوانه كه بودم ***در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيدباغ صد خاطره خنديدعطر صد خ
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود ...
ترن آهسته می لغزید و می برد ، نگاه حسرت آلودی به همراه سرشکی موج می زد در نرگسی مست ، بر آمد بر لبی از سینه ای آه ... خدا حافظ .. خداحافظ ، لبی جنبید و گفتی ، که جانی با تنی بدرود می کرد در آن سوی افق با کوه خورشید ، وداعی تلخ و خون آلود می کرد چراغ آفتاب آهسته می مُرد ، جهان در چشم من تاریک می شد ق...
دلم گرفته ای دوست .. هوای گریه با من است
آری این واله منم ،، منم آن برگ خزان دیده ی پیر.. که به دستان پُر آوازه ی باد ،، همچو زندانی سرگشته اسیر ... من آن برگ به زیبایی، سبز ،، منم آن پیرهن ِ قامتِ بید .. ساز پاییز زد آواز فراق ،، قرعه ی مرگ ِشب و صبح سپید ... گذر عمر چنان زردم کرد ،، چون خزان حکمروا شد بر باغ .. همه شب اشک به بالین تا صبح...
در پرتوی خیال ...
باز در چهره خاموش خيال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستي سوزت باز من ماندم و يك مشت هوس باز من ماندم و يك مشت اميد ياد آن پرتو سوزنده عشق كه ز چشمت به دل من تابيد باز در خلوت من دست خيال صورت شاد ترا نقش نمود بر لبانت هوس مستي ريخت در نگاهت عطش طوفان بود ياد آن شب كه تر...
مگه نه ؟
من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم . مگه نه؟ یه سوالیم ، یه سوال بی جوابیم . مگه نه؟ یه روزی قصه ی پرغصه ی ما تموم میشه آخرش نقطه ی پایان کتابیم . مگه نه؟ پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد وای بر ما که رو آب مثل حباب
خوش کنی خاطره وحشی به نگاهی سهل است ..
از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت چـهـره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم زدرت شام ، سحر خواهم رفت نه که این بار چو هر بار، دگر خواهم رفت نـیـسـت باز آمــدنم باز ،اگـر خــواهم رفــت چـنـد در کــــوی تــو با خــاک بـرابـر بـاشــم
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود ...
ترن آهسته می لغزید و می برد ، نگاه حسرت آلودی به همراه سرشکی موج می زد در نرگسی مست ، بر آمد بر لبی از سینه ای آه ... خدا حافظ .. خداحافظ ، لبی جنبید و گفتی ، که جانی با تنی بدرود می کرد در آن سوی افق با کوه خورشید ، وداعی تلخ و خون آلود می کرد چراغ آفتاب آهسته می مُرد ، جهان در چشم من تاریک می
بشنو از من ، من حکایت میکنم
بشنو از نی چون حکایت می کنداز جدایی ها شکایت می کندکز نیستان تا مرا ببریده انددر نفیرم مرد و زن نالیده اندسینه خواهم شرحه شرحه از فراقتا بگویم شرح درد اشتیاقهر کسی کو دور ماند از اصل خویشبازجوید روزگار وصل خویشمن به هر جمعیتی نالان شدمجفت بدحالان و خوشحالان شدمهر کسی از ظن خود شد یار مناز درون من نج
یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد . . .
تو را دل دادم ای دلبر، شبت خوش باد من رفتم .. تو دانی با دل غم خور، شبت خوش باد من رفتم ... اگر وصلت بگشت از من ، روا دارم روا دارم .. گرفتم هجرت اندر بَر، شبت خوش باد من رفتم ... ببُردی نورِ روز و شب ، بدان زُلف و رخ زیبا .. زهی جادو زهی دلبر، شبت خوش باد من رفتم ... به چهره اصل ایمانی ، به زُلفین ...
دلم گرفته ای دوست .. هوای گریه با من است
آری این واله منم ،، منم آن برگ خزان دیده ی پیر.. که به دستان پُر آوازه ی باد ،، همچو زندانی سرگشته اسیر ... من آن برگ به زیبایی، سبز ،، منم آن پیرهن ِ قامتِ بید .. ساز پاییز زد آواز فراق ،، قرعه ی مرگ ِشب و صبح سپید ... گذر عمر چنان زردم کرد ،، چون خزان حکمروا شد بر باغ .. همه شب اشک به بالین تا صبح...
یاد تو ام آمد به یاد ...
لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یادشعله دیدم سرکشی های توام آمد به یادسوسن و گل آسمانی مجلسی آراستندروی و موی مجلس آرای توام آمد به یادبود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیملرزش زلف سمن سای توام آمد به یاددر چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفتبا حریفان قهر بیجای توام آمد به یاداز بر بر صیدافکن آهوی سرمستی رم...
در پرتوی خیال ...
باز در چهره خاموش خيال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستي سوزت باز من ماندم و يك مشت هوس باز من ماندم و يك مشت اميد ياد آن پرتو سوزنده عشق كه ز چشمت به دل من تابيد باز در خلوت من دست خيال صورت شاد ترا نقش نمود بر لبانت هوس مستي ريخت در نگاهت عطش طوفان بود
بهار غم انگیز
بهار آمد گل و نسرين نياورد نسيمي بوي فروردين نياورد پرستو آمد و از گل خبر نيست چرا گل با پرستو همسفر نيستچرا خورشيد فروردين فرو خفت؟ دگربارت چو بينم ، شاد بينم سرت سبز و دلت آباد بينم به نوروز دگر ، هنگام ديدار به آيين دگر آيي پديدار
مگه نه ؟
من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم . مگه نه؟ یه سوالیم ، یه سوال بی جوابیم . مگه نه؟ یه روزی قصه ی پرغصه ی ما تموم میشه آخرش نقطه ی پایان کتابیم . مگه نه؟ پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد وای بر ما که رو آب مثل حبابیم . مگه نه؟ کی میگه ما با همیم ، ما که با هم جفت غمیم دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم . مگ...
نگران منی ....
BE YADE Morteza Pashaee ... تو به جای منم داری زجر می کشی یکی عاشقته که تو عاشقشی تو به جای منم پر قصه شدی نذار خسته بشم نگو خسته شدی نگران منی که نگیره دلم واسه دیدن تو داره میره دلم نگران منی مثل بچگیا تو خودت می دونی من ازت چی می خوام مگه میشه باشی و تنها بمونم محاله بذاری محاله بتونم دلم دیگه دل...