خرید بک لینک

آری این واله منم ،، منم آن برگ خزان دیده ی پیر..

که به دستان پُر آوازه ی باد ،، همچو زندانی سرگشته اسیر ...

من آن برگ به زیبایی، سبز ،، منم آن پیرهن ِ قامتِ بید ..

ساز پاییز زد آواز فراق ،، قرعه ی مرگ ِشب و صبح سپید ...

گذر عمر چنان زردم کرد ،، چون خزان حکمروا شد بر باغ ..

همه شب اشک به بالین تا صبح ،، قصه شد ،قصه ی دوری و فراق ...

آخر از شاخه جدا افتادم ،، دگرم طاقت بر خاست نبود ..

رهگذر ِ غافل در زیر پای ،، تن خشکیده شکست و جان ستود ...

ناله ای سرد از این تن بر خاست ،، که همی شکوه از این ماتم بود ..

آن صدایی که کسی آن نشنید ،، آن صدا زجه و آه من بود ...

آخرین لحظه مردن حرفی ،، نفسی خشکید بر روی لبم ..

خِش خِشَم حادثه ی بی گنُهیست ،، و از این فاجعه من در عَجبم ...

روی آبی آسمان

برچسب: دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من است, نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 23:52

صفحه بندی