ترن آهسته می لغزید و می برد ، نگاه حسرت آلودی به همراه
سرشکی موج می زد در نرگسی مست ، بر آمد بر لبی از سینه ای آه ...
خدا حافظ ..
خداحافظ ، لبی جنبید و گفتی ، که جانی با تنی بدرود می کرد
در آن سوی افق با کوه خورشید ، وداعی تلخ و خون آلود می کرد
چراغ آفتاب آهسته می مُرد ، جهان در چشم من تاریک می شد
قطار آهسته می نالید و می رفت ، به آغوش افق نزدیک می شد
به گوشم ناله اش زان دور می گفت ،که دیگر روزگار عاشقی مُرد
بهار آرزو او بود تا رفت ، شکفته گلبن امید پژمرد
...

...
ای دل ساده به کجا رسیدی ، این همه صحرا ، به قفس پریدی ...
بی کسی ات بود گناه چه کس ؟حال که تنها شده ای در قفس ...
عاقبت آن شد که از آغاز بود ،این قفس از اول ره باز بود
حیف که عمر تو به تاراج رفت ، حاجتت از پیش تو محتاج رفت
عشق به بی معرفتی ها چه سود ؟عشق به دلسنگی دنیا چه سود ؟
بهر چه کس ؟توبه شکستی که نیست ...
آه چه کس ؟بر تو و حالت گریست ...
ای دل سرگشته دل ناامید ، قصه ی عشق تو ، به آخر رسید ..
خیره بماندی که چه ؟ قهوه شکست ،،،
دل خوشی ات ، زندگی ات ، رفته است ...
نوشته شده توسط ع.ش در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۶ ساعت ۱۰:۳۷ ب.ظ |
برچسب:
نویسنده: نیما احمدپور