از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت
چـهـره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم زدرت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار، دگر خواهم رفت
نـیـسـت باز آمــدنم باز ،اگـر خــواهم رفــت
چـنـد در کــــوی تــو با خــاک بـرابـر بـاشــم
چـنـــد پـامـال جـفـای تـــو سـتـمـگـــر بـاشـــم
چـنـد پـیـش تـــو به قـــد ، از همه کـمـتـر باشـم
از تــو چند ای بـت بـد کـیـش مـــــکـدر باشـم
مـی روم تا به ســــجـوعیـت دیــگـر بـاشـم
بـاز اگر سـجده کنم پـیـش تـو ،کـــــافر باشم
خود بــگو از تـو کـشم نـــاز تـقـابـــل تـا کــی ؟
طاقـتــــــــم نیســـــت از ایـن بـیــــش تحمــل تا کی ؟

سبزه ی دامن نسرین تو را بنده شوم
ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم
گره ی ابروی پر چین تو را بنده شوم
حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم
طرز محبوبی آیین تورا بنده شوم ...
...
این همه جور که من از پی هم می بینم
زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دگران راحت و من این همه غم می بینم
همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می بینم
خرده بر حرف درشت من ِ آزرده مگیر
حرف آزرده درشت دانه بوَد خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطره وحشی به نگاهی سهل است
سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است ...
نوشته شده توسط ع.ش در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۵ ساعت ۱۰:۴۴ ب.ظ |
برچسب:
نویسنده: نیما احمدپور