آری این واله منم ،، منم آن برگ خزان دیده ی پیر..
که به دستان پُر آوازه ی باد ،، همچو زندانی سرگشته اسیر ...
من آن برگ به زیبایی، سبز ،، منم آن پیرهن ِ قامتِ بید ..
ساز پاییز زد آواز فراق ،، قرعه ی مرگ ِشب و صبح سپید ...
گذر عمر چنان زردم کرد ،، چون خزان حکمروا شد بر باغ ..
همه شب اشک به بالین تا صبح ،، قصه شد ،قصه ی دوری و فراق ...
آخر از شاخه جدا افتادم ،، دگرم طاقت بر خاست نبود ..
رهگذر ِ غافل در زیر پای ،، تن خشکیده شکست و جان ستود ...
ناله ای سرد از این تن بر خاست ،، که همی شکوه از این ماتم بود ..
آن صدایی که کسی آن نشنید ،، آن صدا زجه و آه من بود ...
آخرین لحظه مردن حرفی ،، نفسی خشکید بر روی لبم ..
خِش خِشَم حادثه ی بی گنُهیست ،، و از این فاجعه من در عَجبم ...

برچسب:
نویسنده: نیما احمدپور